تبليغاتX
یه خونه واسه خودم
 

باد پاييزی هرچی تلاش کرد نتونست تموم برگهای درختها رو بچينه.

واسه همين بود که دست به دامن باد سرد زمستون شد.

اینکار رو کرد تا سال بعد وقتی که دوباره وزيد برگ ها از شاخه ها جدا بشن...تا برگ ها يادشون بمونه که باد ملايم پاييز بهتر از باد سرد زمستونه!حالا ديگه باد پا ييزی فکر ميکنه برگ ها ازش ترسيدن.

امّا نميدونه که برگ ها هنوزم به هيچ قيمتی نمی خوان از درختشون جدا شن

حتی با زور.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

حواسم به او هست چند دقيقه ای ميشود که مرا تماشا ميکندشيطنت را ميشود از پشت عينک کثيف و خاک گرفته اش خواند.ميدانم که پی فرصتی ميگردد تا دزدانه کاری انجام دهد.امّا جسارت این کار را به خودش نميدهد.

کوتاه قدو لاغر است سنش به 8 9 سال بيشتر نميخورد.سر هردو استينش سياه شده.معلوم است که پيراهن را مدت زيادی به تن داشته است.پيرهنش کمی از سنّش بيشتر است.انگار پيراهن پدرش را پوشيده.سفيد راه راه.امّا از فرط کثيفی ديگر به خاکستری يا سياه ميزند.

يک شلوار مشکی ساده پارچه ای که حد اقل کمرش را 3 دور پيچانده به پايش است.سر زانوهايش کمرنگ تر از نقاط ديگر شلوار است...

کمی عقب ميرود و همين کارش با عث ميشود که حواسم از لبا سش پرت شود.

"برم بيارمش تو؟"

جمله ای است که سارا ميگويد.

-نه..بذار خودش بياد..ميخوام بدونم چقدر شجا عت داره..

سارا ميخنددو مشغول ادامه کارش ميشود.

****

-سلام

-سلام به روي ماه نشستت!

-خانوم!این گلا فروشی ان؟

-آره پسرم

-راست ميگی؟

-خب اره

-پس يه شاخه از ون رز های قرمز به من بدين!

از اینکه اسم گلهارا ميداند کمی تعجب ميکنم!

-پول داری؟

-پول؟

-آره

-نه

-مگه نگفتم که گلا فروشی ان؟

-امّا بعدش گفتی پسرم!يعنی من مثل پسرتم پس ميتونم يه شاخه گل بردارم!

سارا يواشکی ميخندد.

از حاضر جوابيش کلافه ميشوم امّا سعی ميکنم خونسرد باشم.

-ببين من اگه پسر خودم هم بياد بهش گل مفتکی نميدم

-خالی نبند مگه ميشه؟

-آره که ميشه

کمی سکوت ميکند و سرش را پایين مياندازد.

-حالا شايد بشه يه کاريش کرد(لبخند ميزنم)

نيشش تا پشت گوشش باز ميشود .حالا ديگر ميشود دندانهای يکی درميانش را هم شمرد.

-چه کاری خانوم؟ هر کاری باشه من پايه ام!

-هر کاری؟

-آره

-حتّی دزدی؟

اخمهايش را در هم ميکشد

-دزدی که نه!

امّا حاضرم کار کنم

-چه کاری بلدی؟

-هرچی بگين من انجام ميدم.اینجوری نگام نکنين زورم زياده!

سارا از پشت ميز بيرون ميايد و در حاليکه سرتا پای پسرک را يه بار ديگر مرور ميکند يک کيسه به دست او ميدهد

-خب بيا این برگای اضافه رو که ريخته پايين جمع کن و بريز تو این کيسه

-چشم

چشمانش برق ميزند .در يک چشم بهم زدن کيسه را از دست سارا ميقاپد و مشغول ميشود.سارا که انگار برايش وحی شده که بايد مواظب پسرک باشد چشم از او بر نميدارد.

از تفاهمشان خنده ام ميگيرد..

ساراحس فضوليش شديداً تحريک شده کم کم به پسرک نزديک ميشود .سارا

-اسمت چيه خوشتيپ؟

-اسم خودت چيه؟

-من؟

-آره خانوم خوشگله!

سارا که انگار تازه متوجه شده با چه پسر سرتقی هم کلام شده کمی خودش را جمع و جور ميکند.

-من سارا

-منم پويا

-اوه چه اسمی!کی برت انتخاب کرده؟

-چه ميدونم!مگه تو يادته وقتی دنيا اومدی؟

-خب نه!

-پس منم آدميزادم مثل تو.

سارا ترجيحاً کمی سکوت ميکند.پسرک حسابی حالش را گرفته!

-تموم شد خانوم

-افرين پسرم

-خانوم اگه بيشتر کار کنم بيشتر بهم گل ميدی؟

-ميخوای چيکار؟

سرش را پايين می اندازد.

-ميخوام يکيشم بدم به پروانه!

-پروانه؟

-آره.خواهرمه!.

نميدانم از تعجب حرف بزنم يا سکوت کنم!

-چندتا خواهر برادر داری؟

-هيچی

-پس پروانه؟

سکوت ميکند

احساس ميکنم نميخواهد شريک دانسته هايش بشوم..

-خب پسر گل.بيا این گلها که تازه اومده بسته هاشو باز کن بذارشون کنار بقيه.

-چشم خانوم

زير چشمی سارا را نظاره ميکند انگار از ازدست دادن هم صحبتی او ناراضی است.

-خانوم خوشگله!سارا خانوم

سارا هم طلبکارانه انگار که با دوست پسرش بر خورد ميکند سرش را از او بر ميگرداند.

از کارشان خنده ام ميگيرد.

امّا پسرک کوتاه نمی اید

 -خانوم خوشگله؟

-بله؟

-چرا داد ميزنی؟

-داد نزدم فسقلی

-هو فسقلی خودتی

انگار بايد دخالت کنم .به سارا نگاه ميکنم شايد از نگاهم بخواند که کمی آرام تر باشد.

سارا همچنان طلبکارانه کز کرده و به دقت کارهای پسرک را زير نظر دارد.

-اخ!

-چی شد؟

روش خوبی برای جلب توجه سارا پیدا کرده از کارش خنده ام می گیرد

.-بيا اینم چسب .مواظب باش.

-باشه سارا خانوم.

لبخند رضايت را ميشود در چهره هردو تماشا کرد.

نگاهم ميکند.

منتظر کنجکاوی من است.بيصدا و ارام همه حرکات مرا ميخواند.

-ميشه زودتر کارم تموم شه؟

-چرا؟

-ميترسم دير برسم...اونوقت همه جا تاريک ميشه.تازه امروز روزه تولد مامان منه نه فردا!

-باشه .هر وقت کارم تموم شد خودم ميبرمت.

-راست ميگی خانوم؟

-اره پسرم

***

هوا کم کم رو به تاريکی است.بيتاب شده گويی چيزی در حال از دست رفتن است.

-خانوم ميشه تند تر برين؟

سارا که ديگر از توقع بيش از حد پسرک کلافه شده جوابش را ميدهد:

-تصادف کنيم بهتره يا اروم بريم؟

نگاهی به چهره اشفته پسرک ميکنم.

-از کدوم طرف؟

-ارامگاه!¡مگه بلد نيستی؟

-ارمگاه؟؟؟

-آره...

***

-اینجا مامانم خوابيده.اینجا هم خواهرم!درست کنار هم!گاهی به خواهرم حسوديم ميشه.

سارا و من محو تماشای چشمان زيبای پروانه که بر روی عکس درون قاب خشکيده هستيم و پسرک

ارام و کودکانه گورها را ميپرد!و به سوی اينده اش گام بر ميدارد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

همه ما بی صبرانه منتظر روز تولد خودمون هستيم تا يه کادو ی خوب بگيريم.

امّا در حقيقت این گذر عمر ماست که بيرحمانه شاهد گذرش هستيم.

.. و از طی شدن لحظه هاش لذت ميبريم.

آيا کسی بيرحم تر "نسبت به ما" از خود ما هست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
 

مدتهابود که چشمانش جز تاريکی با چيز ديگری مأنوس نبود.هر روز به شوق پيدا کردن روزنه ای هرچند کوچک سا عتها پرواز ميکرد.امّا گويی هيچ راهی جز به تاريکی ختم نميشد.

رسيدن به نور و روزنه ای به جهان برای او همچون رؤيا يی بود که خواب و بيداری اورا مدت ها بود به خود اختصاص داده بود.

ميدانست که اگر ديوارهای سنگی اطرافش فرو بريزند ميتواند راهی به بيرون بيابد امّا نه اورا توان خرد کردن سنگ ها بود و نه کسی را برای او دوستی.

ساعتی از شب يا روز بود .چشمانش به نور زياد اشنا نبود.در امتداد تونل نگاهی به انتهای آن انداخت.

حسی غريب وجودش را در اغوش گرفت.چشمانش را کمی تنگ تر کرد.نور..اری نور

بيطاقت شده بود.حتّی توان اینکه بنشيند و فکر کند را نداشت.اگر آن نور سرابی در تاريکی باشد؟اگران نور حاصل زحمت کرم شبتاب تنهايی باشد چه؟اگر آن نور ...نه نه

حتماً نور است.نور که هست حتماً افتاب است.اصلاً از کجا که روز باشد؟

تکانی به خودش و پرهای کوچکش داد.اماده پرواز شد.با شوق هرچه تمام تر شروع به پرواز کرد.چند قدم بيشتر تا نور نمانده بود.اه اینجاست.. نور اینجاست.شکافی در سقف تونل ایجاد شده بود.به سرعت از شکاف خارج شد.برف همه جارا سفيد کرده بود.سنگينی برف سقف تونل را کمی شکافته بود..

 

روشنايی چشمانش را می ازرد.نفس هايش رو به سرما ميرفت.ناگهان حس کرد بدنش داغ شده.ديگر این خودش نبود که پرواز ميکرد.چيزی اورا در هوا ميکشيد.بوی خون را احساس می کرد.و بار ديگر چشمانش در تاريکی فرو رفت.

آری جغد شوم سرنوشت او را نيز به چنگال گرفته بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
 

هيچ تغييری نکرده.شايدم کرده و مثل این زنای بزک کرده نميشه تغييراتشو ديد.دلم ميخواست حسابی باهاش کل کل کنم.هی من بگم و هی اون محلم نذاره امّا نه!چه فايده ؟اعصاب خودمو خورد ميکنم.اونکه اصلاً عين خيالشم نيست.

خورشيد تازه در اومده بود و نوره نازک صبحگاهيش آروم به صورت سفيدش ميخورد.سفيدی صورتش تو افتاب چه برقی ميزد.انگار بهم ميگفت :هی !من از تو سفيدترم هااا!زبونم رو براش در اوردم.اما اون بازم ساکت موند.نه که صبور باشه.نه

به نظر من بی رگه.هيچی حاليش نيست.ته تهش ميگه :بی خيالش بابا!من که جام راحته!

آره.از اینش لجم ميگيره.از بيخياليش.از تخسيش!از اینکه هی داد بزنی اخرشم به روش نياره!

نميشه کاريش کرد.هيچ کار...سنگ..سنگ...سنگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

به ياد قديما زنگ خونتون و زدم و فرار کردم.

ابجی کوچيکت اومد پشت در..کيه؟کيه؟

امّا حالا ديگه اصلاً کوچيک نبود.واسه خودش خانومی  بود.

مثه قديما پشت تير سر کوچه قايم شدم.

و مثه همون وقتا دلم اروم نداشت.

فکر ميکردم خونه ای..

باورم نميشد همه چی مثه همون سال ها شده بود.

يه دفعه از دور اومدی

هل شدم

نميدونستم که از کدوم طرف برم.

اگه تو منو ميديدی بهتر بود امّا ابجيت اگه ميديد..

به من نزديک شدی .. مثه قديما

نگام کردی..مثه قديما

امّا

ایندفعه رد شدی...بی صدای بی صدا

شايد نميدونستی که من چيکار کردم

شايدم ميدونستی امّا این بازی ديگه براي تو رنگی نداشت

شايدم تموم خنده هاتو توي بچگيمون ..

جا گذاشته بودی و حالا..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

داشتی تو اسمون دنبال ستاره خودت ميگشتی...نگا هت کردم.

خنده ام گرفت.اخه من تو هفت تا اسمون حتّی يه قلوه سنگم نداشتم...چه برسه به ستاره..يه دفعه

 دستمو گرفتي و گفتی:ایناهاش!ستارمون!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

مثل هميشه کنارم نشسته بودی.دستم توي دستات بود.گرم. امّا حس کردم دلت يه جای ديگه است..يه

 جای دور..خودت شايد نميخواستی.امّا تنهام گذاشته بودی..تنها .

اونقدر تنها که افتادن يه برگ از درخت منو با خودش تا نا کجا برد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
 

امروز عصر تو ماشين نشسته بودم و به ماشينهاي که ميومدن و ميرفتن نگاه ميکردم.برام جالب بود چون

 هر ماشينی يه خاطره يا يه سر گذشتی رو با خودش همراهش داشت.همشون به يه سمت ميرفتن امّا

 هدفشون و مقصدشون يکی نبود.وای خدا!اینهمه ادم!اینهمه سرنوشت!این همه زندگی!این همه

 ماشين.

برام لذت بخش بود.ديدن ماشينهاي که چه بزرگ و چه کوچيک.چه اخرين مدل و چه قديمی.همشون

 توشون يه زندگی کوچيک جريان داشت!دلم ميخواست ساعتها مينشستم و نگاه ميکردم ! به تک تک

 ماشينها....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
 

اشک هايم را نميبينی؟چه می انديشی از دل ريشي من؟چرا به سراغ من نميايی؟روزگارم سخت

 پريشان و سر در گم ميگذرد.انسانها به سان مترسک های سياه پوش اطرافم را پر کرده اند.چه بگويم که

 زبان انها را نميدانم.نميخواهند که بدانم .دستم را بگير.نفس هايم چه سخت از سينه بيرون می

 آيد.گويی سنگی سخت بر استخوانم نهاده اند.دستم را بگير..کمکم کن.. راه را به من نشان

 بده.همراهم باش.در سردترين روز های زمستان چيزی جز سردی رفتارهای يخ بسته این انسانها مرا

 نمی ازارد.اکنون که بهار است نيز شکوفه لبخندی بر جسم سياهشان نيست.دستم را بگير.روی از من

 بر متاب..خسته ام .جانم در ارزوی ارميدن در کنار توست.نفس هايم در اغوش تو ارام می گيرد.دستم را

 بگير..که تو تنها پناه منی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

ميگفت عاشق نوشته هايم است.من نيز همچون يک خواننده خوب دوستش ميداشتم.تا اینکه يک روز از

 من خواست تا مرا ببيند.حرفش را جدی نگرفتم.ميدانستم که او نيز همچون ديگران شيفته قلم من شده

 است.

از نزديکترين دوستم خواستم تا به جای من سر قرار حاضر شود.او نيز از روی شيطنت پذيرفت.

آن روز نميدانستم که این شيطنت روزی به عشق تبديل ميشود.

آن روز سعيد به جای من سر قرار حاضر شد و هرچه يادش داده بودم با دخترک قسمت کرد.و این قرار ها

 باز هم تکرار شد و من از روی وصفهايی که سعيد از چهره دخترک برايم ميکرد شعر های عاشقانه

 ميسرودم تا او برای معشوقه اش بخواند.

حالا روز ها از ان تاريخ ميگذرد.فردا قرار است که با هم ازدواج کنند.امّا دخترک هنوز نميداند که سراينده

 زيباترين تو صيف صورتش من هستم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

salam in ghadr delam gerefte ke doost daram saramo bezaram rooye shoonasho gerye konam amma oon hatta shoonehasham az man darigh mikone vay khoda chekar konam ya aslan shomaha be man begin chekar konam? delam vasash ye zarre shode amma eyne khiyalesh nist vay khodaye man yani in manam ke be in halo rooz oftadam? khodamam? oon az khodashe ke mano in ghadr zajr bede midoonam chon az man nefrat dare amma man che gonahi kardam ke ghalbamo dadam be daste oon amanat na ghalbamo behem pas dad va na behem rast goft hame harfash dorugh bood kheili rahat be ghalbam poshte pa zado faramoosham kardo raft vase hamishe raft nemidoonam chekar konam amma motmaenam ke dige na tanha doosam nadare balke az man motenafere       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

harvagt delam tang mishe miram poshte abra zar zar gerye mikonam . pas har vagt barun barid bedun delam barat tang shude

 

Dastet ro bezar roye ghalbet , in saate omrete ke dare tik tik mikone , jalebe, hamooni ke behet zendegi mide barat shomareshe makoos ro shooroo karde . montazer bash ama moatal nasho , tahamol kon ama tavaghof nakon , ghate bash ama lajbaz nabash , sarih bash ama gostakh nabash , begoo are ama nagoo hatman begoo na vali nagoo abadan

 

داستانه غم انگيز : 2 تا جوجه از کوچيکي به هم قول ازدواج ميدن . بزرگ که ميشن ميبينن جفتشون خروسن 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
گلدان شکست............ پدر گفت:حيف بود مادر گفت:عمرش کوتاه بود برادر

 گفت:زيبا بود خواهرم

 گفت:مال من بود ولي زماني که قلب من شکست هيچ کس حتي آخ هم

 نگفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

hava booye nam gerefte dobare delam gerefte sedaye geryeye baroon too

 khiyaboon dam gerefte ba negahet ghalbamo azam gerefti inam bemoone ba

 ghorooret mano daste kam gerefti inam bemoone gofti ke ghalbeto pas midam

 divoone inam bemoone goftam in ghalbe toe pishet bemoone khastam asheghet

 konam gofti mahale gofti ke to ham delet che khosh khiyale man migoftam shabe

 eshghe ba in siyahi nadare tarsi baram vaghti to mahi to migofti are man maham vali

 to oomadi asemoonet ro eshtebahi inam bemoone khastam asheghet konam gofti

 mahale gofti ke to ham delet che khosh khiyale inam bemoone man migoftam shabe

 eshghe ba in siyahi nadare tarsi baram vaghti to mahi to migofti are man maham vali

 to oomadi asemoonet ro eshtebahi inam bemoone

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 

miyoone chand ta otaghak sooto koor khaste o khamoosh ye nafar neshaste tanha

 engari shode faramoosh 2 ta cheshm baroone nam nam mizane be rooye goone

 cheghadr in del ghosse dare akh faghat khoda midoone lahzeha ase o ase daste

 gham pashoono baste sedaye khorde javaher ye nafar delesh shekaste too dele ye

 ghasre tarik chand nafar shadan o mastan engari khabar nadaran dele piraro

 shekastan oona oon piraro roondan fekre halesho nakardan nadidan piraye khaste

 tooye khalvat gerye kardan az tooye hamoon otaghak ghasedak khabar miyare ye

 nafar dare mimire tanha in che roozegare? ki delesh in hame sange ke oono

 gozashte rafte kheili sale kheili vaghte na yeki do roozo hafte mage rafte az too

 yadesh tanha hamdamesh to boodi koohe por sabro samimi vase geryehash to boodi

 tooye in rooza azizam montazer bash bar migarde kooreye daghe jodaei dige

 khamooshe o sarde tooye in rooza azizam montazer bash bar migarde kooreye

 daghe jodaei dige khamooshe o sarde baz miyad pishet gole to sar be ziro ba

 khejalat amma in ghadr to bozorgi nadari hichi shekayat oon 2 ta cheshmaye khaste

 vase ma cheraghe rahe ma mikhaym hamishe bashi ba safa khoda govahe

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط ریحانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام ممنون که میاین و نظر میدین !!!
تو رو خدا مبهم نظر ندین!
این وبلاگ هم یه خونه ست اما نمیدونم خونه چی؟
خونه ی تنها ییهام یا خونه ی خوشی هام؟
خونه ی عشق یا خونه ی درد و دلام؟
راستش زیاد درد و دل نمیکنم چون آشنایان آدرس ِوبلاگمو دارن!!!(اهل ِ آه و ناله هم زیاد نیستم)
از این به بعد هم از درد و دلام نمی نویسم.
اینجا فقط یه خونه ست.
بیشترم از آهنگ های داریوش مینویسم.
همین!!!


پیوندهای روزانه
وبلاگ باز ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل خرداد 1387
هفته دوم مهر 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
پیوندها
تنهایی
شور زندگی(آقا امیر)
×××××××ّّداریوش××××××
خزون بی بهار
مهرنوش(خیلی ماهه)
من و تنهاییهام
ساده دل(آقا بهزاد)
میلاد(عشقه داریوش)
×××××زمزمه های تنهایی یه دیوونه×××××
وبلاگ جدید مهرنوش(دوسِش دارم)
تنهاترین تنها(مهربون)
اخبار وبلاگ ها و سرویس دهندگان
بچه محل(آقا امیر)
حیات خلوت(واقعا قشنگه)
دل پاره پاره...(آقا امیر)
مواد مخدّر(آقا مجید)
کوه خاموش (شور زندگی ، آقا امیر)
اشک ِ شمع (آقا نیما)
یادت نره دوست دارم(آقا محمّد)
Rap
موزیک رپ
عاشقی جرم ِ قشنگیست
4ever
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان